۵ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است.

خاطرات سفیر

چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۵ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

بخش هایی از کتاب خاطرات سفیر

«بغلم کرد. اشکهاش روی مقنعم میریخت کنار اتوبان نشستیم؛ کاری غیر معمول و غریب. یک نفر این گوشه اتوبان داشت برای خدا گریه می‌کرد؛ کاری غیر معمول‌تر و غریب‌تر. چه حالی شدم‌! بغلش کردم.باهاش نشستم. باهاش به از دست دادن یک عزیز فکر کردم. باهاش به خدا متوسل شدم! باهاش گریه کردم. باید برای خدا از عزیز ترین متعلقاتت بگذری تا خدا برات دعوت‌نامه اختصاصی بفرسته. گفتم:اشکای فرشته ها روی صورت تو چیکار میکنه دخترِ مسلمون؟!سرش رو بلند کرد.نگاهم کرد.گفتم: اسلام یعنی تسلیم بودن دربرابر خدا. تو خودت گفتی که تسلیم خدایی! از پشت چشمه های چشماش خندید. گفتم: من به دوستی با تو افتخار میکنم. خدا به همه کمک می کنه.اماتو، به خاطر خدا، از عزیز‌ترین فردت زندگی‌ت گذشته‌ی.مطمئن باش اون برای این کار تو پاداش ویژه ای در نظر گرفته. اون به تو خیلی ویژه کمک می‌کنه.من یقین دارم تو اون چیزی رو که دنبالشی پیدا میکنی.»

 

«چه اتحادی بین ما دوتا ایجاد شد! چقدر فرق میکنه آدم با کسی طرف باشه که یکتاپرسته. چقدر اشتراک ایدئولوژیک اشتراک می‌آره؛ خیلی بیشتر از اشتراک ملیت و زبان. خیلی به این مسئله فکر کردم؛ اینکه در معرفی انسان ملیت تعیین کننده‌تر یا عقاید.»

 

«...شما خودتون هم تابستون همین لباسا رو می‌پوشید؟ ابروهاش رو بالا انداخت و خندید و همون طور که به سمت در ورودی سالن می رفت گفت: نه ... نه ... من یه مدیرم. شان من نیست! اینا برای من نیست؛ برای مردمه.

توجه فرمودید؟ مدیر بخش طراحی مد خودش بسیار سنگین لباس می پوشه و از مد تیم خودش پیروی نمی‌کنه، چون در شان ایشون نیست! چون اون مدلا برای مردم طراحی می‌شه، نه ایشون، جل الخالق!»

 

«بعد گفت: این آقا صدای من رو هم می‌شنوه؟ گفتم: آره، اگه باهاشون صحبت کنی، آره که می‌شنوه. گفت: تو باهاشون حرف می‌زنی؟ گفتم:‌آره پرسید: چی می‌گی؟ 

_سلام می‌کنم. می‌گم که تا اونجا که بتونم کمکشون میکنم و براشون کارمی‌کنم و دعا می‌کنم زودتر بیان. تو نمی‌دونی چقدر ایشون مارو دوست دارن.

_مسیحیا رو هم ؟

_همه خدا پرستارو. ایشون با ماها خیلی دوست‌ان.

_کی می‌آن؟

_دیگه خیلی نزدیکه... اما نمی‌دونم کی.»

 

«بغلش کردم. بغلم کرد. چقدر گریه کردیم... هیچ حرفی نزدیم... حتی خداحافظی هم نکردیم. بهش نگفتم که بهترین دوست من توی فرانسه بوده و خواهد بود. نگفتم که هدیه خدا بوده برای من توی دنیای خدانشناس و بی دین فرانسوی. نگفتم که خیلی خیلی دلم برای ثانیه ثانیه هایی که باهم بودیم تنگ میشه؛ برای لحظاتی که غذا درست کردیم، لحظاتی که باهم بیرون می‌رفتیم، و ساعتهای طولانی که باهم بحث می‌کردیم....نگفتم که احساس می‌کنم دنبال حق بودن مهم‌ترین عاملیه که اختلافات رو حل می‌کنه. اون‌قدر که اشتراکات اعتقادی آدما رو به م نزدیک می‌کنه اشتراک زبان ملیت و رنگ و نژاد حرفی برای گفتن نداره.»

 

«لحظات آخر امبروژا بلند گفت: اگه همدیگه رو ندیدیم... روز ظهور همدیگه رو پیدا می‌کنیم.باشه؟ حتماً امبروژا! قول می‌دم هم رزم خوبم.»

 

و منی که چقدر تک تک لحظات این کتاب رو حس کردم:) و چقدر احساس میکنم خالی از اطلاعاتم در زمینه دین خودم ...

فکر کنم توی یک پست دیگه در‌باره چیزی که تو سرم حرف بزنم بهتر.

و تشکر ویژه از ساقی، که این جنس خوب رو به ما هدیه داد :)

اما روح بزرگ

دوشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۴۳ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

وقتی که روح بزرگ شد جسم و تن چاره ای ندارد جزآنکه به دنبال روح بیاید

.

.

.

اما روح بزرگ به تن نان جو می خوراند، بعد هم بلندش می کند و می گوید شب زنده داری کن. روح بزرگ وقتی که کوچک ترین کوتاهی در وظیفه خودش میبیند، به تن میگوید این سر را توی تنور ببر تا حرارت آن را احساس کنی و دیگر در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی نکنی! روح بزرگ آرزو می کند که در راه هدف های الهی و هدف های بزرگِ خودش کشته شود؛ فرقش شکافته می شود، خدا را شکر می کند. روح وقتی که بزرگ شد خواه یا ناخواه باید در روز عاشورا 300 زخم به بدنش وارد شود. آن تنی که در زیر سم اسبها لگد مال می شود، جریمه یک روحیه بزرگ را می دهد، جریمه یک حماسه را می دهد، جریمه حق پرستی را می دهد، جریمه روح شهید را می دهد.

وقتی که روح بزرگ شد به تن میگوید من میخواهم به این خون ارزش بدهم. شهید به چه کسی می گویند؟...  چرا دور کلمه «شهید» را حاله ای از قدس گرفته است؟ چون شهید کسی است که یک روح بزرگ دارد، روحی که هدف مقدس دارد، کسی که در راه عقیده کشته شده است، کسی است که برای خودش کار نکرده است، کسی است که در راه حق و حقیقت و فضیلت قدم برداشته است.


چند صفحه جلو تر اشاره کرده بودن به ارزش ها، اینکه هر کس ممکنه به یک سری چیز ها در زندگیش ارزش بده. اما همین ارزشمند کردن هم درجه بندی دارد مثلا فردی رو در نظر بگیرد که پول و دارایی اش در جایگاه ارزشمندیه به خاطر همین ترجیح میده توی بانک ذخیرش بکنه. اما در مقابل آدمهایی هستند که باز هم پول براشون ارزشمند اما به جای ذخیره، اون رو به یک موسسه عام المنفعه مفید فرهنگی، مذهبی و اخلاقی تبدیل میکنند. یکی به فکر خودش ارزش میده و کتاب و اثر علمی به وجود میاره و دیگری به ذوق فنی خودش در نهایت منجر به ایجاد یک صنعت میشه ... و یکی هم مثل شهدا به خون خودشون ارزش میدن. و بالا ترین ارزش همین ارزشمندی خون هست.

یک موضوعی که چند سالیه همیشه گوشه ذهنم باهاش درگیری دارم همین بحث رسالت تک تک ماها برای اومدن به این دنیا هست، همه ما برای رسیدن به یک هدف واحد پا به این دنیا گذاشتیم. اینکه چند نفر از ما به اون هدف برسیم؟ الان دقیقاً کجای مسیر هستیم؟ چند میلی متر درست اومدیم و چند متر بی راهه رفتیم؟ ... اینا سوالایی هستند که مثل خوره ذهنم رو درگیر میکنند. 

میدونید حکایت من و امثال من حکایت آدم های تازه به دوران رسیده هست. اونایی که با کوچک ترین برتری فکر میکنند چه خبره ... همین باعث میشه بقیه کار خراب بشه. اینکه بتونی نیتت رو (که فقط برای رضای خدا کار میکنی) تا اخر حفظ کنی یکی از سخت ترین کار هاست. درسته فراموشی نعمته، اما ای کاش این یک مورد رو همیشه یادمون بود. ای کاش خدا نور این هدف رو همیشه توی دلمون روشن نگه داره ... چه بسا اکتفا کردن به اراده و ذهن خودمون تو این روزگار کار سختیه.

 

 

 

 

نایت و جانسون

يكشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۱۷ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

 

خاطرات آقای نایت رو که میخوندم، گفته بود به نامه های جانسون پاسخ نمیدهم. خب یکی از دلایلش کمبود وقت بود اما نه همیشه، گاهی بدون دلیل جواب نمیداد گاهی هم دلایلی برای خودش دست و پا میکرد و جواب نامه های جانسون رو نمیداد. بین چندیدن صفحه توضیح و روابط بین خودش و جانسون فک کنم فقط دو سه مورد از نامه ها رو پاسخ داده بود. 

نایت و جانسون رو با استاد راهنما و خودم مقایسه میکنم. که چطور وقتی بهش پیام میدمو، میخونه و جواب نمیده.

دارم عادت میکنم. حتی دیگه ناراحت نمیشم اگر روزی برسه از بین دوستانم کسی پیامم رو بخونه و عکس العملی نشون نده. مهم اینه خوندن دیگه نه ؟! مهم اینه من وظیفم رو انجام دادم !

اخه یکی نیست بگه زندگی با این همه درد و رنج واقعی چرا من باید گیر بدم به جواب ندادن پیام هام از طرف استاد راهنما، فدای سرم اصلاً 

*البته بدم نمیومد بدونم جانسون چه احساسی داشته وقتی نایت جواب اون همه شور و ذوق رو با سکوت میداده؟!:)

 

خبر کن ای دل؛ همین امشب تمامِ غم های عالم را

پنجشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۳۱ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

چند وقت پیش کتابی رو خوندم به نام "امام زمان شناسی"؛ یک مجموعه شامل 313 تا پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان (عج) برای من به شخصه کتاب مفیدی بود هر چند من 10 سال پیش هم همین کتاب رو خونده بودم. اما خوندن دوبارش برام خالی از لطف نبود!

بین همین پرسش و پاسخ ها یکی از سوالایی که خیلی برام جالب بود. موضوع رجعت بود. بعد از این که امام زمان (عج) ظهور بکنند روایت هست که امامان پیشین رجعت داده میشن و بعد از امام زمان به مردم حکومت میکنند. 

سوال 240_ طبق روایات باید امام را امام دیگر غسل دهد و بر او نماز بخواند، پس از شهادت حضرت مهدی(عج) چه کسی عهده دار این مسئله هست؟

جواب: پس از شهادت امام زمان (عج) رجعت انجام میشود . امام حسین (علیه السلام)نیز به دنیا باز میگردد و غسل و کفن و نماز آن حضرت را به عهده میگیرد و این مطلب برگرفته از روایات ائمه معصومین (علیه السلام) است.(1)

سپس امام حسین (علیه السلام) زمام حکومت را به دست میگرد و پس از او امامان دیگر، یکی پس از دیگری رجعت کرده و حکومت میکنند و حکومت امامان (علیه السلام) نیز سالهای بسیار طول میکشد. و طبق بعضی از روایات، تنها امام حسین (علیه السلام) بعد از شهادت حضرت مهدی(عج) چهل سال حکومت می نماید.(2)

 

آره خلاصه خیلی هیجان انگیز  بنظرم! نمیدونم چقدر قرار عمر کنم یا عمر بکنیم! آیا این روزارو میبینم یا نه ... به هر شکل امیدوارم امام زمان زودتر ظهور بکنند! و اینکه لایق باشیم تا ما هم طعم عدالت واقعی رو بچشیم! یکی دیگه از موضوعاتی که کتاب بهش اشاره کرده بود، اوضاع مردم دنیا بود که بعد از ظهور چه اتفاقاتی براشون میافته ... و چقدر اون دنیا دنیای ایده آلی هست. به قول معروف همه چی گل و بلبل میشه !!!

فرارسیدن ماه محرم رو هم به همه عاشقان امام حسین (علیه سلام) تسلیت میگم! 

 

 


1_الامام المهدی(عج)،من المهد الی الظهور، ص 638.

2_بحار الانوار،ج 53، ص 64.

حالی که اصلا خوب نیست!

چهارشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۲:۱۱ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

من این کتاب را دیروز بعد از ظهر شروع کردم به خوندن بدون وقفه تمومش کردم. بارها موقع خواندن اشک هام سرازیر شد و با خودم میگفتم خب ایشون انقدر آدم خوبی بوده انقدر غمگینه بخاطر از دست رفتن همه کار های خوبیش... من چی؟ من حتی یک قسمت های از زندگیم یادم نمیاد چیکارا کردم ... اصلا خوب بوده بد بوده ... باید سر به بیابان گذاشت با این وضعیت...

قسمت هایی از این کتاب و احادیثش رو آوردم خالی از لطف نیست.

 

  • پیامبر اکرم (ص) میفرمایند: سرعت نفوذ آتش در خوردن گیاه خشک به پای سرعت اثر غیبت در نابودی حسنات یک بنده نمی رسد.
  • آیه 30 ام سوره یس برایم یادآوری شد: روز قیامت برای مسخره کنندگان روز حسرت بزرگی است. 
  • برترین اعمال بعد از اقامه نماز شاد کردن دل مومن است؛ البته از طریقی که گناه در آن نباشد.
  • ایه 65 سوره زمر: برخی اعمال باعث حبط (نابودی) اعمال(خوب انسان) می شود.
  • پیامبر اکرم (ص) میفرمایند: ای کعبه! خوشا به حال تو، خداوند چقدر تو را بزرگ و حرمتت را گرامی داشته! به خدا قسم حرمت مومن از تو بیشتر است،زیرا خداوند تنها یک چیز را از تو حرام کرده، ولی مومن سه چیز را حرام کرده: مال،جان وآبرو، تا کسی به او گمان بد نبرد.
  • چقدر حساب خدا دقیق است. چقدر کارهای ناشایست را به حساب شوخی انجام دادیم و حالا باید افسوس بخوریم.
  • هر کسی (در روز جزا برای خودش) گرفتاری دارد و همان گرفتاری خودش برایش بس است و مجال این نیست که به فکر کس دیگری باشد.
  • برای تهمت به یک نوجوان، یک حسینیه را که با اخلاص وقف کرده بود، داد و رفت!
  • باز جوان پشت میز به عظمت و آبروی مومن اشاره کرد وآیه 19 سوره نور را خواند:"کسانی که دوست دارند زشتی ها در میان مردم با ایمان رواج یابد، برای آنان در دنیا و آخرت عذاب دردناکی است..." امام صادق در تفسیر این آیه می فرماید: هر کس آنچه را در باره مومنی ببیند یا بشنود، برای دیگران بازگو کند، از مصادیق این آیه هست.
  • حتی اگر کسی حق الناس بدهکار است اما از طلبکار خود بی اطلاع است، با دادن رد مظالم برطرف میشود. اما حق الناسی که صاحبش را بشناسد باید در دنیا برگرداند. اگر یک بچه از ما طلبکار باشد و در دنیا حلال نکرده باشد، باید در آن وادی صبر کنیم تا بیاید و حلال کند.
  • گفتم بعد از اهمیت به نماز، با نیت الهی و خالصانه، هر چه میتوانید برای خدا و بندگان خدا کار کنید.