۱۱ مطلب با موضوع «مناسبتی» ثبت شده است.

...

شنبه, ۱۵ خرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۵۴ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

وقت دنیا رو گرفتی #همتی... وقت دنیا رو گرفتی با حرفات

+اومده که ادامه راهشو بره...

شاید تعریف صبوری باشه!؟

جمعه, ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۳۴ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

قال لانک شدید الصبر، ظنوا انک لا تشعر ابدا

گفت: از بس صبوری، فکر کردند حتماً چیزی احساس نمی‌کنی!

هلی کوپتر

سه شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۲۶ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

امروز هم من باید یه بسته پست میکردم به مقصد یزد: دی هم زهرا به مقصد شیراز... هم من بیرون خرید داشتم هم سیما و زهرا پایه دور دور و خرید. قرار گذاشتیم اداره پست، اونا از خوابگاه بیان ... منم از خونه

بسته هارو که ارسال کردیم رفتیم کتاب فروشی *** شهر که یک جای فرهنگی توپی هست برای آدمای فرهیخته:)) محال بری اونجا چیزی نخری  بیای بیرون خصوصا فرهیخته ها:دی

دوتا کتاب گرفتم که دوست داشتم یه روزی بخرم تا داشته باشم... کتاب دختر شینا رو هم سفارش دادم که موجود شد بهم زنگ بزنند. بعد از کتاب فروشی زهرا گفت حالا کجا کار داری گفتم مغازه ماشین فروشی( ماشین اسباب بازی کوچولو میفروشه کلا) سیما میگه چی میخوای؟! 

+ هیچی یه هلی کوپتر کوچولو دیده بودم اونجا میخوام بخرم:|

از خیابون به هدف پاساژ ** رد شدیم تا رد شدیم پامون رسید به پیاده رو، متوجه گلخونه ای شدیم که تقریبا تازه تاسیس بود. چشمامون برق زد ... گفتیم بریم ببینیم چی داره ... فوق العاده زیبا بود. دوتا مسئول داشت. یکی اصل کاری بود یکی هم همکار ...اصل کاریه رو مهندس صدا میزد ... مهندس هم خیلی حرفه ای درباره گلا حرف میزد ... میری موزه یکی باهات میفرستن توضیحات میده ...دقیقا همون شکلی ... از گل های رز هفت رنگش خوشم اومد قیمتش رو پرسیدم، فکر میکنید چقدر؟! شاخه ای ۵۵ هزار ~_~ گفتم  مطمئنید شاخه ایه؟! والا من یادم یه زمانی سبد گل میخریدیم ۵۵ هزار، گفت ما اینو ۵۵ گرفتیم، داریم ۵۵ می‌فروشیم هیچکسم نمیخره://(نصفیش پژمرده هم بود) بالاخره گل سیکلمه رو انتخاب کردم. به پیشنهاد همین مهندس ... به گلدون اشاره کردم که من اینو میخوام. سه تا گلدون اونور تر رو نشون داد گفت اینم قشنگه هاا. گفتم  نه فقط همین. گفت باشه هر جور دوست داری. گل رو برداشت گفت نگاش کن چقدر غنچه داره... یکی یکی نشون داد. صورتشو برگردوند سمتِ گل، بهش گفت دوست دارم:)) ...منم گفتم دیگه من انتخابش کردم باهاش خدافظی کنید:))). 

ازونجایی که من خیلی ابراز نگرانی میکردم که شرایط نگهداریش چیه و چطور باید مراقبت کرد. گفت ببین گلا دو دسته اند یا پیاز دارند یا بدون پیاز ... این گلی که میبری با پیاز، یعنی حتی اگر خدایی نکرده بمیره هم باز زنده میشه. (این اخلاقش خیلی خوب بود که گلاشو دوست داشت. و واقعا مثل یک موجود زنده باهاشون رفتار میکرد... همین هم باعث میشه دست به پرورشِ گلِ ش خوب باشه) شک داشتم گل رو بخرم یا شب دوباره برگردم بیام بگیرم. چون قرار بود بریم دانشگاه سه تایی بعد خرید. به اصرار زهرا که گفت بابا میخریم با ماشین میریم دیگه چیزی نمیشه.... خریدم

 

اقا اینا هیچ... یادتونه ما چرا رفتیم اونور خیابون؟! من هلی کوپتر میخواستم:(:

حواس پرتی ... جوگیری ... شوق ...ذوق ... دست به دست هم داد که بازم اون هلی کوپتر رو نگیرم. ان شاءالله یه روز دیگه...

 

+عیدتون مبارک:)

از همه کهکشان‌های عالم ارزشَ ش بیشتر است.

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۱۰ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

برای گرفتاری های فرهنگی جامعمون ...

برای بلاها و فتنه های آخر زمانی که همه بهش مبتلا هستیم.

برای نگرانی هایی که برای آینده دخترا و پسرای خودمون داریم.

.

.

.

احتیاج نداریم کسی به ما کمک کند؟

مطمئن هستیم تنها چیزی که میتواند در مقابل انبوه این بلاها مقاومت کند عنایت اهل بیت و توسل بر آنهاست...

 

 

+تمایل داشتید در طرح ولایت شرکت کنید. 

مادر

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۹، ۰۷:۰۴ ب.ظ
نویسنده : خانم ۲۹۱۲

 

 

امام باقر علیه السلام:

هیزم هایی که برای آتش زدن خانه مادرم زهرا جمع کردند. الان نزد ماست و ما اهل‌بیت آن هیزم ها را از یکدیگر به ارث می‌بریم و دست به دست می‌شود تا برسد به دست قائم، پس او با همان هیزم ها دشمنان را خواهد سوزاند.

 

دلائل الامامة، صفحه455